حکایات ملانصرالدین
این پست و به جبران پست فاز(عجیب)قبلی میذارم![]()
* روزی شوخی از ملا پرسید: آیا میدانی خداوند اول خر را آفریده یا گاو را؟
ملا پاسخ داد: درست نمی دانم اما میدانم تو را میان این دو آفریده![]()
* شخصی از ملا پرسید: شما که حاضر جواب هستید
اگرکسی به من گفت: احمق.......به اوچه بگویم:
ملا بلافاصله جواب داد: بگو حق با توست![]()
* پسر ملا قصد ازدواج داشت. ملا برای نصیحت پسرش گفت:
فرزندم بدان ازدواج را ۳ مرحله است:
۱-نخست ماه عسل که در آن تو صحبت می کنی و زنت گوش میدهد
۲-دوم زن تو صحبت می کند و تو گوش میدهی
۳-وسوم که خطرناک ترین مراحل است"موقعیست که:
هردو بلند بلند دادو فریاد می کنیدو همسایه ها گوش می کنند.![]()
* ملا پسرش را نصیحت می کرد که چرا از مادرت اطاعت نمی کنی؟
پسر گفت:زن من نیست که از او اطاعت کنم.![]()
*روزی ملا مقداری عسل و خربزه خورد که دل درد شدیدی گرفت
به او گفتند: مگر نمیدانستی عسل و خربزه باهم نمی سازند؟
گفت: چه می دونم فعلا که با هم ساختن!!![]()
*مردی از ملا پرسید: نظرت راجع به اینکه من ۱مغازه کتاب فروشی بزنم چیست:
ملا: زیاد کسب وکار خوبی نیست......چون آنهایی که پول دارند سواد ندارند
وآنهایی که سواد دارند پول ندارند.![]()
* ملا شبی هنگام برگشتن به خانه به مستی برخورد کرد
مست از او پرسید: من الان کجا هستم؟
ملا: تو در نزدیکی بازاری
مست: جزئیات را ول کن بگو تو کدوم شهر قراردارم؟![]()


